از پنجره به حیاط چشم دوختم،تلفیقی از بارون و برفه،گاه قطرات بارون به صورت برف روی برگ های زردگونه انگور فرود میاد و گاه قطرات بارون برگ ها رو شست و شو میدن.این حال و هوای دیروز و امروزه.حیاط همسایه هم از پنجره اتاق قابل دیدنه،انجیری عریان و درخت گردویی نیمه سبز حاصل زاویه دید من از این گوشه اتاقه...
سیستم رو روشن میکنم همین طور که سرگرم کارم هر چند دقیقه یک بار هم به صحنه پیش گفته نیم نگاهی میندازم و محو تماشای این همه زیبایی میشم.
دوست جونی آهنگ "دخت شیرازی" رو پلی میکنه،بلند میشیم و دو نفری دست در دست هم یه قر ریزی میریم
و این است تمام سهم من از رندترین روز سال.
پ.ن1:دوست جونی معتقد بود اون خرمالوی توی حیاط بخاطر سرمای هوا دیگه نخواهد رسید ولی امروز دیدم پررنگتر از قبل شده و گویا بزودی از خرمالویی کال به رسیده تغییر حالت خواهد داد
زندگی دانشجویی در کنار سختی هایی که با خودش برام به همراه داشته پر از خاطرات و تجربه های جدید هم بوده.بین محل تحصیل و زادگاهم حدود هزار کیلومتر فاصله هست.روزای اول تفاوت بین فرهنگ ها و گویش ها خیلی بیشتر به چشمم میومد ولی حالا بعد از دو سال همه چیز برام عادی تر شده...
هفته اول بود و ترم اولمون به تازگی شروع شده بود یه روز واسه خرید یه سری از وسایل مورد نیاز راهی خیابونا شدم.توی دستم پر از کیسه های خرید بود فقط یه قلم جنس رو این وسط کم داشتم که گویا نایاب شده بود.به چندین مغازه مرتبط سر زدم و سراغ کالای مورد نظرم رو گرفتم ولی از همه فروشنده ها یه جواب تکراری میشنیدم،"دنبال همچین چیزی اینجا نگرد"..."باید بری بالا شهر اینجاها پیدا نمیشه"...
در حالی که کاملا خسته شده بودم به داخل مغازه ای وارد شدم این بار به جای گفتن این که چی نیاز دارم سعی کردم خودم از میان جنس های داخل مغازه کالای مورد نیازم رو پیدا کنم و یافــتمش
...
+آقا ایناها از این کُرسی ها میخوام...
-خانم این که کُرسی نیست چهارپایه حمامه...کُرسی این جوریه که...
غروب جمعه از دانشگاه برگشتم...توی خونه دوست جونی داخل سالن بساط کُرسی دایر
کرده بودن...سر سفره شام مامان دوست جونی رو به من میگه کُرسی برقی رو
دیدی...و اولین سوالی که میپرسم: مگه برقم داره؟...هر چند خنده حضار رو به همراه داشت ولی بعدا پشت کُرسی برای دقایقی نشستم و همه سوالام رفع شد
...
پ.ن 1:کُرسی رو فقط توی تلویزیون و فیلم ها دیده بودم و تمام تصورم این بود که بخاطر گرمای پتو های چند لایش استفاده میکنن.
پ.ن2 :نمیدونم منبع این که به چهارپایه،کُرسی میگیم از کجا شروع شده،در واقع خودمم میدونستم بهش چهارپایه حمام میگن ولی اون قدر با لفظ کُرسی خطابش کرده بودم که اون روز چهارپایه حمام به ذهنم نرسید
روزمره نوشت:از دیروز در حال خوندن کتاب مسلخ عشق ام،موضوعش زیاد به مذاقم خوش نیومده ولی من آدم نیمه تمام رها کردن کاری نیستم...برادرزاده ته تغاری این قدر شیرین شده که دوست دارم از همین فاصله و تماس تصویری دُرسته قورتش بدم
خصوصا واسه مَن مَن کردن و بوس فرستادنش 
یادمه بچه که بودم،پارکی سر کوچمون بود که یه دره مانند بزرگی بین دو طرفش بود.هر وقت بارون میگرفت منتظر میشدیم تا شدت بارون کمشه،دسته دسته میرفتیم و اون دره خشکی که حالا مملو از آب بود رو تماشا کنیم.شاید منشا این ذوق به اون روزا و حس و حال خوبش برمیگرده...
یا نه،از شوق پوشیدن چکمه صورتی رنگی که روزای بارونی میپوشیدم و دبستان میرفتم...یا حتی بخاطر زنگ تفریحایی که دست در دست هم میدادیم و توی حیاط زیر نم نم بارون بازی میکردیم...
یا همین سال های اخیر که در حال آماده شدن واسه کنکور بودم،روزای بارونی بین ساعات درسی به خودم 1 ساعتی رو استراحت میدادم و با عمه جان توی شهری که بعد بارون شبنم مانندی رو در و دیوار و گلاش نشسته بود،قدم میزدیم...
حساب همه اینا جدا ولی چیزی که عجیب به دلم میشینه شبای بارونیه...دلم میخواد چراغا رو زودتر خاموش کنم،تو سکوت شب پنهان بشم.فقط و فقط صدای بارون به گوشم برسه،همه وجودم سر و پا گوش بشه تا با بند بند وجودم حسش کنم.موسیقی بارون عجیب دلنشین و آرامش بخشه.
پ. ن:امشب از همون شبای بارونی قشنگه
...هر چند همیشه دوست جونی واسه انجام کارهای روتین قبل از خواب پیش قدمه ولی امشب از سر شب دوست داشتم تایم خواب برسه.
آخرین ماه سومین فصل سال،سلام
از کنار خوابگاه پسرا رد میشم همین محدود دانشجوهای پسر هم ساک به دستن و در حال ترک خوابگاه...میرسم دانشکده اسمم رو روی دفتر نگهبانی مینویسم و بالا میام امروز آخرین روزه و دوباره دو هفته ای دانشگاه میره تو فاز دورکاری،هیچ کس نمیدونه بعد از این وقفه تعیین شده دوباره همین جمع اندک دور هم جمع میشیم یا مثل قبل عید کل ترم رو تعطیل میکنن
...
نه تنها توی آزمایشگاه که داخل این طبقه جز من خبری ازهیچ بنی بشری نیست...داره بارون میاد پرده رو کنار میکشم،پنجره رو باز میکنم.نگاهم به گل های بیچاره میفته تازه داشتن بعد از تعطیلی پیوسته چند ماه پیش جونی میگرفتن ته مونده آبی که از روزهای قبل ذخیره کردم رو به پاشون میریزم...
موزیک ملایمی پلی میکنم،شروع به نصب برنامه ها میکنم و دعا میکنم این تعطیلی اجباری فقط دو هفته باشه.سکوت دانشگاه غمگین ترین حالت ممکنه
بعد از چندین بار برنامه چیدن و کنسل کردن،صبح جمعه بعد از صبحانه عزممون
رو جزم میکنیم و راهی میشیم...هوا ابریه،نمناک و نیمه مه آلود...با دوست جونی اسنپ
میگیریم به نزدیکای جاده مقصد که میرسیم،میبینم پلیس راه رو بسته و اجازه عبور و
مرور رو نمیده هر چند وسط ازدحام ماشینا راه رو برای یه سریا باز
میکنه...برمیگردیم و از یه خیابون پایین تر گشت و گذارمون رو شروع میکنیم،پیاده
روی میکنیم و از مناظر زیبای پاییزی لذت میبریم انگار این تلفیق رنگ های پاییزی تو
این قسمت از شهر بیشتر خودش رو نشون میده،نم نمک بارونم مزید بر علت میشه و حس و
حالمون رو بهتر میکنه...بعد از حدود 1 ساعت میرسیم نقطه اول ولی این بار خبری از
پلیس نیست و راه باز شده(انگار کرونا فقط تو ساعت های مشخصی مشغول به فعالیته
)... دوباره اسنپ میگیریم و این بار به مقصد از پیش در نظر گرفته
شده میرسیم و براستی که از این بالا همه چیز قشنگتره
.
نگاهی به تقویم میندازم 23 آبان رو نشون میده، یادم میاد پارسال درست مثل امروز با دوست جان با تور سفر یه روزه رفتیم...هر چند دلم هوس سفر میکنه ولی به قول دوست جان خوبه قبل از کرونا یه استفاده ای کردیم.
تو باغچه حیاط خونه دوست جونی یه درخت با هویت نامشخص بود البته تا چند
روز پیش که اولین محصولش نمایان بشه...خرمالو رو تا حالا رو خود شاخه های درخت
ندیده بودم هر چند هنوز کال و نارسه ولی مدام میرم و نگاهش میکنم و کلی تو
دلم براش ذوق میکنم
دیروز که از دانشکده برمیگشتم کاج های نزدیک میدان دانشکده رو دیدم که از شاخه آویزون بودن دوست داشتم قدم میرسید و چندتاییش رو با خودم خونه میوردم.
این
روزا دوست دارم بشینم و ساعت ها کتاب های جورواجور بخونم و یه عالمه دست
سازهای قشنگ درست کنم.دانشگاه هم که دوباره دو هفته تعطیل شد
خدا آخر و عاقبت پایان نامه ما رو به خیر بگذرونه.