از کنار خوابگاه پسرا رد میشم همین محدود دانشجوهای پسر هم ساک به دستن و در حال ترک خوابگاه...میرسم دانشکده اسمم رو روی دفتر نگهبانی مینویسم و بالا میام امروز آخرین روزه و دوباره دو هفته ای دانشگاه میره تو فاز دورکاری،هیچ کس نمیدونه بعد از این وقفه تعیین شده دوباره همین جمع اندک دور هم جمع میشیم یا مثل قبل عید کل ترم رو تعطیل میکنن...
نه تنها توی آزمایشگاه که داخل این طبقه جز من خبری ازهیچ بنی بشری نیست...داره بارون میاد پرده رو کنار میکشم،پنجره رو باز میکنم.نگاهم به گل های بیچاره میفته تازه داشتن بعد از تعطیلی پیوسته چند ماه پیش جونی میگرفتن ته مونده آبی که از روزهای قبل ذخیره کردم رو به پاشون میریزم...
موزیک ملایمی پلی میکنم،شروع به نصب برنامه ها میکنم و دعا میکنم این تعطیلی اجباری فقط دو هفته باشه.سکوت دانشگاه غمگین ترین حالت ممکنه