جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار
جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار

فرصت نو...



این روزا خیلی به این مورد فکر میکنم..."خدا قبل از من این روزا رو دیده بود"...الان بیشتر از همیشه مطمئنم که اینجا و این شهر برای من بهترین گزینه بوده...چیزی که من تا وقتی تو این شرایط قرار نمیگرفتم متوجه اش نمیشدم،نه روزی که داشتم انتخاب رشته اینترنتی انجام میدادم و نه حتی روزی که سنجش قبولیم رو اعلام کرد...اگه من الان اینجام و تو این روزای سخت کرونایی تو خونه دوست جون راحتم همون مصلحت خداست که اینجا رو پیش روی من گذاشت...

روزای پاییزی گاهی تند و پرشتاب و گاهی با کش و قوس فراوان در حال گذرن...کم و بیش دانشگاه میرم و سرگرم امورات پایان نامه هستم...

دانشگاه این روزا خلوت ترین حالت ممکن رو در تاریخ به خودش دیده هر چند این خلوتی گاهی خسته کننده و دلگیره ولی در کنار اون محاسناتی هم برای ما داشته من جمله سهم نیم کیلویی ما از محصول درخت گردوی حیاط دانشگاه که سال های قبل چیزی ازشون به چشم ندیده بودیم.


اتاق دوست جونی یه کتابخونه کوچولو داره که این روزا شده مرکز توجه من تا حالا سه جلد از کتاب هاش رو خوندم...بابالنگ دراز،شازده کوچولو و آخری رویای نیمه شب.

 دیروز از ظهر هوا ابری و بارونی بود تمام بعد از ظهر رو در حالی که کتاب به دست بودم و غرق خوندن،همزمان به موسیقی قشنگ بارون گوش میدادم و چیزی که توی ذهنم درحال جولان دادن بود یادآوری این نکته بود که من چقدر وسط تابستون حال و هوای پاییز رو هوس کرده بودم.انگار با یادآوریش اون آرامش و لذت لحظه درون وجودم چند برابر شد.


یه مدت از خوندن زبان فاصله گرفته بودم.اینترنتی کتاب سه جلدی لغت و گرامر معروف رو سفارش دادم و این روزاس که به دستم برسه.واسه رسیدنش به دستم آروم و قرار ندارمتازگیا فهمیدم که من جنبه انتظار رو ندارم.


الان اینجا دوباره بارونیه،هوای بارونی رو خیلی دوس دارم...خدایا شکرت


پ.ن: بعد از این وقفه چند ماهه و دوری از دانشگاه،اونم تا حدی که فکرشم نمیکردم دوباره برگردم.حالا که اینجام،انگار بهم فرصت تازه دادن دارم با تمام وجودم سعی میکنم از این روزا استفاده کنم.



حال و هوای این روزا


دارم میرم که لباسای شسته شده رو،روی طناب پهن کنم...تا در حیاط رو باز میکنم یه قاصدک میاد و روی پاهام میشینه...بوی خوب رب گوجه همسایه شدیدا به مشام میرسه.یادش بخیر بچه که بودیم این موقع سال همه مراسم رب پزون رو به جا میاوردن.بوی خوب رب همسایه یه دنیا خاطره شیرین رو برام تداعی میکنه.

الان یه هفته هس به شهر دانشگاهی برگشتم.خونه دوست جونی جاگیر شدم و زندگی دانشجویی دوباره شروع شده.شبا بعد از خاموشی تا دیر وقت با دوست جونی حرف میزنیم.صبحا با هم پیاده دانشگاه میریم.از اینجا تا دانشگاه حدود 1 ساعت راهه.رفت و برگشت رو پیاده میاییم و کلی حال و هوامون عوض میشه.


پ.ن:این چند روزه یه عالمه قاصدک سر راهم سبز شده.انگار پاییز اینجا با قاصدک میاد.

بهانه های شیرین


خبر رو شنیده که دارم میرم،داره تمام سعیش رو میکنه از رفتن منصرفم کنه،

یه بار تولد برادرزاده ته تغاری رو بهونه میکنه.این که اگه نباشم جای خالیم حس میشه،

یه بار کرونا رو،و این که خطرناکه و معلوم نیس محیط دانشگاه تمیز باشه یا نه،

این که میشه آنلاین مثل مدرسه خودش کارام رو دنبال کنم.

حالا هم که نوبت به کیک رسیده،میگه دندونام افتاده پس کی برام کیک دندونی درست میکنی؟

به همه هم سفارش کرده باهام حرف بزنن تا شاید رفتنم کنسلشه.


پ.ن:برادرزاده که نیس عشقه عشقه 


بینایی سنجی


همون هفته قبل که واسه بینایی سنجی رفتم از نحوه معاینه کردنش حدس زدم شماره ای که بهم اعلام کرده نمیتونه دقیق باشه...بعد از تعطیلات پیش بینایی سنجی همیشگی رفتم هر جفت چشام ضعیف تر شده بود.دلیلش کاملا مشخصه  3 سال و نیم پیش چشمام ضعیف شد ولی به عینک عادت نکردم و ازش استفاده ای جز وقتایی که پشت سیستمم نکردم.حالا باید سعی کنم دیگه بهش عادت کنم.

واسه تمدید دفترچه بیمه ام رفتم.یه اتاق کوچولو و خیلی شلوغ بعد از کلی معطلی نوبت بهم رسید اما فقط واسه این که چند روز مهلت داشت و هنوز دارای برگه سفید بود تعویضش نکرد

وسایلام تکمیلن و آماده سفر اما خواهری از دیشب فشارش پایینه و باید تا بهتر شدنش صبر کنم.

سفر باید کرد...


این جمع و جور کردنای قبل از سفر همون قدر که وقت گیره به همون اندازه هم لذت بخشه چند روزه درگیر آماده سفر شدنم تا حدودی خریدام تموم شده .پارچه مانتویی که خریدم  رو قرار شد عمه جان زحمت دوختش رو بکشه.دفترچه بیمه ام هم رو به اتمامه و نیاز به تمدید داره.فریم عینکم چند وقته شکسته گفتم بهتره قبل از تعویضش یه سر بینایی سنجی برم.چهارشنبه قبل رفتم اما زیاد باب میلم نبود حس کردم شماره چشم رو با دقت نگفت بعد از این یکی دو روز تعطیلی باید مجدد پیش بینایی سنجی دیگه ای برم.اینا رو که به امید خدا سرو سامون دادم راهی میشم.


پ.ن1:این چند ماه رو تا اونجایی که ممکن بود خونه موندم و به جز چند جای محدود رفت و آمدی نداشتم.این چند روز هم با رعایت کامل امنیتی و بهداشتی خرید رفتم.بعد ازخرید لباسام رو داخل خونه نمیارم.دیروز وقت خالی کردن لباسشویی کارت عابر رو کف ماشین دیدم و تازه یادم افتاد که کارته توی جیبم بوده و یه شستن اساسی ازش کردم


پ.ن2:برادرزاده ارشد میپرسه کی راهی میشی؟ وقتی میشنوه که اول باید یه سری کارا رو انجام بدم.میگه میشه کارات رو این قدر طولش بدی که نری...و من عاشقشم


 در ادامه پست قبل نوشت:دوره کارآموزی نشد که فعلا عملیشه.