پنج شنبه ظهر به گوشیم اس ام اسی میاد که حاوی این خبره قراره اولین نمایشگاه مجازی کتاب تهران برگزارشه و از قضا به دانشجوها هم بن کتاب تعلق میگیره.سهم بن 60 به 40 هست و سقفش 200 تومن.همون لحظه ثبت نام میکنم و اس ام اس "بن به شما تعلق گرفت" رو هم دریافت میکنم.این طوری که از سایتشون متوجه شدم نمایشگاه از اول بهمن برگزار میشه...
نوبت دو ماهه بعدی نوک گیری موهام رسیده و بازم مامان دوست جونی زحمتش رو میکشه و چندسانتی از پایینش رو برام کوتاه میکنه حس میکنم این چند ماهه که مرتب کوتاه میکنم موهام رشد بهتری داشته.
با
دوست جونی زیاد کَل کَل میکنیم،دو تا موشک که از خواهرزاده هاش جا مونده
میشه سرگرمی شبانمون.سنگر میگیریم و موشک ها رو سمت هم پرتاب میکنیم.گاهی
با چه چیزای ساده ای میشه خوش بود.کلی میخندیم و سر کیف میاییم
فقط نکته بدش سایه هامون بود که محل سنگر رو لو میداد
امروز
صبح واسه پرسیدن چندتایی سوال از دکتر تا دانشکده میرم.بدو ورودم به
دانشکده توی راه پله سر میخورم و پرت میشم زمین تمام سعیم رو برای حفظ
تعادل میکنم و در آخر فشار وزنم روی دست هام میفته.دستم بخصوص دست راستم از
عصر شروع به درد کرده گاهی ساکت میشه و هر از گاهی شروع به درد میکنه
از گروه خانوادگی واتساپ لینک ثبت نام برای درخواست همکاری با بانک پاسارگاد رو میبینم.لینک مربوطه رو باز میکنم و شروع به ثبت اطلاعات میکنم به آخرین صفحه که میرسم میبینم به اسکن مدارک نیازمنده.از پوشه مدارک دی وی دی حاوی اسکن مدارک رو میارم.دکمه دی وی دی رام لپ تاپ رو فشار میدم و دی وی دی رو داخلش جایگذاری میکنم.وقت شامه،لپ تاپ را همین طور به حال خودش رها میکنم.بعد از شام دوباره سراغ لپ تاپ میام ولی دی وی دی هنوز کامل بالا نیومده دکمه دی وی دی رام رو دوباره فشار میدم و دی وی دی رو بیرون میارم اما نه تنها دی وی دی که چرخ گردون نگهدارنده دی وی دی(نمیدونم اسم درستش چیه؟؟)همزمان باهاش بیرون میاد.میخوام جاش بندازم که این بار به سه قسمت نامساوی تقسیم میشه
.با همکاری دوست جونی چسبش میزنیم ولی موقع تست کردن جواب نمیده تا این که به پیشنهاد دوست جونی فقط از بزرگترین تیکه اش استفاده میکنم و این بار کار میکنه.
شروع به آپلود اسکن مدارک میکنم تا میرسم به صفحه توضیحات شناسنامه.به دوست جونی میگم بهت گفتم من 15 سال از عمرم رو با شماره شناسنامه یکی دیگه زندگی کردم و شروع به تعریف ماجرا میکنم:"اول دبیرستان رو تموم کرده بودم و بالاخره زمان عکس دار شدن شناسنامه رسیده بود با خواهری به ثبت احوال رفته بودیم.منتظر موندیم تا نوبت به ما رسید آقایی که کارمند اونجا بود ازم شماره شناسنامه رو پرسید یکی دو بار براش میخونم و اون میپرسه :این شماره شناسنامه خودته؟مطمئنی؟...و درآخر مشخص میشه شماره شناسنامه بنده در سامانه ثبت احوال درست و در شناسنامه من به اشتباه ثبت شده بود واین طور شد که شناسنامه جدیدی برام صادر شد...و ببین یه ثبت نام من و از کجا به کجا برد.
دو فصل اول پایان نامه رو تابستون تموم کرده بودم ولی بدون رفرنس. این چند روز درگیر رفرنس زدنش بودم و پیدا کردن مقاله های استفاده شده خیلی کار سخت و دشواری بود و درس گرفتم که از به این بعد هر چیزی رو که نوشتم همون وقت رفرنس بزنم.خدا رو شکر دیشب این کار هم تموم شد.
دانشگاه مهلت دفاع این ترم رو تا 27 اسفند تمدید کرد.
و شمارش روزهای دوری از خونه 4 ماهه شد و من بی تاب تر...خواب میبینم رفتم خونه و قسمت جالبش اینجاست برادرزاده ارشد بهم پیام میده و میگه دیشب خواب دیدم اومدی خونه
چقدر خوبه که میتونم با خیال راحت به هر چیزی که دوست دارم فکر کنم،
چقدر خوبه که هیچ کس نمیتونه بفهمه توی ذهن من چی داره میگذره،
چقدر خوبه که هیچ بنی بشری نمیتونه به اندیشه من دست درازی کنه،
چقدر خوبه که ذهن و اندیشه من مخصوص به خودمه،
چقدر خوبه که خدا ما رو دارای فکر و اندیشه آفریده،
به نظرم ،فکر هر کسی بکرترین محیط برای اون فرده،یه جایگاه امن و منحصربه فرد.
تا یادم میاد هر گاه با مامان خرید میرفتم این یکی جز سبد خریدام بود.یادمه اون موقع ها بنفش رنگ بود و روش "شوکوپارس" نوشته بود.غروب با اپلیکیشن آنلاین از سوپری خرید میزدم که چشمم بهش افتاد شکل و شمایلش عوض شده و حالا با نام "آیدین" ولی اون قدر ازش خاطره خوب دارم که بدون معطلی دوتاش رو به سبد خریدم اضافه میکنم.شاید مزه اش شبیه به قدیما نباشه اما یادش کلی شوق کودکانه تو وجودم تزریق میکنه
پایان نامه نوشتن بالا پایینای زیادی داره.بعضی وقتا کلافه میشم و گاهی پر از انرژی و امیدم.دیروز از اون روزای کلافه کننده بود شب یه باره به سرم میزنه واسه چند لحظه هم شده تصور کنم که همه چیز تموم شده.شروع میکنم به نوشتن اطلاعیه دفاع و واسه چند تا از دوستام میفرستم
حتی تصورش بسی شیرین بود.انگار با همین کار به ظاهر کوچولو همه اون کلافگی و خستگی ها ازم دور میشه.چه خوبه آدم در هر شرایطی بلد باشه چطور حال خودش رو خوب کنه و اون رو از خودش دریغ نکنه.
چسبیده به
در یخچال نشسته و داره کیک میخوره،بهش میگم بچه جان یه کوچولو اون طرف تر
بشین میخوام آب بخورم در یخچال بهت نخوره ها...کیکش رو برمیداره و بدو بدو
فرار میکنه میگه:" نــــه خودم بخورم"،" خودم بخورم"
...
از حرف ها و کارهای این شیرینتره،خواهرشه.دمپایی رو فرشی هاش رو با خودش اورده و معتقده از وقتی با من میگرده نمیتونه بدون دمپایی روفرشی سر کنه.
دلم کتاب خوندن میخواد.یه سر به سایت دیجی کالا میزنم و "کتاب" رو سرچ میکنم و حاصلش میشه سه جلد کتاب برای برادرزاده ارشد.
از شامپوی "استم سل" راضی نبودم با موهام اصلا سازگاری نداشت این سری شامپو ایروکس حاوی بیوتین رو سفارش دادم و تا چند روز دیگه بدستم میرسه.
خواهر جان بهم میگه عصر رفته و مانتو خریده ولی میبینه فعلا لازم نداره و قصد داره مانتو رو برای من پست کنه.از مدلش زیاد خوشم نمیاد فرداش میبره برای تعویض اون تن میزنه و من مجازی انتخاب میکنم و در نهایت بسته رو با دو جفت جوراب و یه آبرسان برام پست میکنه.
با
دوست تلگرامیم صحبت میکنم موضوع بحثمون به نقاشی و خطاطی میرسه.یه بار اون
خاطره تعریف میکنه یه بار من.یاد طراحی درس هنر اول راهنمایی میفتم..."اول
راهنمایی بودم و تلکیفمون این بود یکی از طراحی های کتاب رو توی خونه
بکشیم.خواهر جان زحمت کشیدین طراحی رو میکشه روز بعد دفترم رو به معلم
تحویل میدم اول فقط یه 20 توی دفترم مینویسه.نمیدونم یدفعه چی شد که به
معلم میگم طراحی کار من نبود.دفترم رو یه بار دیگه ازم خواست و این بار
نوشت "بیست آفرین بر خواهرت"
.حین تحویل دادن دفتر هم بهم گفت رسیدی خونه نمره خواهرت رو بهش بده
".
این روزا فکرم حسابی با پایان نامه درگیره.برادرزاده ارشدمرتب اظهار دلتنگی میکنه،روزای تقویم رو میشماره تا من برگردم خونه
.