جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار
جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار

از هر دری سخنی!!!


چندتایی گلدون توی آزمایشگاس که از سال بالاییا اینجا مونده.وقتی شهریور ماه بعد از وقفه چند ماهه برگشتم این طفلکی ها دیگه رمقی براشون نمونده بود.از اسفند سال پیش که بخاطر کرونا به تعطیلی اجباری رفتیم کسی هم اینجا نبود که بهشون رسیدگی کنه.وقتی برگشتم،شاخه برگ های خشک شده شون رو جدا کردم و هفته ای یکی دو بار بهشون آب میدم.امروز یه باره چشمم بهشون خورد و از دیدن سرسبزی دوبارشون حس خوبی بهم منتقل شد.انگار همه انرژیی که براشون صرف کردم رو چند برابر به خودم برگردوندند.

حالا زمان دوریم از خونه مرز 3 ماهگی رو هم رد کرده.هر چند هر  روز تماس تصویری میگیرم و با مامان و خواهرا صحبت میکنم ولی انگار دیگه این دیدارهای مجازی راضیم نمیکنه.دلم واسه خونه تنگ شده واسه آرامشش.اما دیگه مثل قبل خودم رو اذیت نمیکنم میدونی انگار این تعطیلی اجباری و وقفه ای که برام افتاد باعث شد بیشتر قدر اینجا رو بدونم هر چند این روزا دانشگاه دیگه رنگ و بوی قبل از کرونا رو نداره اما خوب میدونم دلم یه روز برای تک تک این لحظه ها تنگ میشه.زندگی چند ماهه با خانواده دوست جونی برام پر از تجربه جدید بوده.خوشحالم که اونا من و مثل عضوی از خانوادشون پذیرفتن و  گاه از این حجم محبتی که ازشون دریافت میکنم، شرمنده میشم.

انجام امورات پایان نامه هر چند گاهی با دست درد و گردن درد و خشکی چشم برام همراه بوده اما امیدوارم به نتیجه مطلوبی که میخوام برسم.

توی ذهنم یهویی و بی مقدمه یه آهنگ پلی میشه.آهنگ هایی جورواجور با سبک موسیقی هایی متفاوت.گاهی حتی از خواننده هایی که بهشون علاقه ای ندارم.به عنوان مثال غروب رو با سیاوش قمیشی میگذرونم،آخر شب رو با داریوش.گاه با هایده و صبح امروز رو با آهنگ بهونه هنگامه.و در لحظه اون قدر باید اون آهنگ رو پلی کنم تا از سرم بیفته


پ.ن:در کنار همه دلتنگی هام دلم به شدت هوس غذایی رو کرده که مامان پخته باشه.انگار غذایی که مامان آدم میپزه یه عطر و بوی خاص دیگه ای داره که فقط بچه ها میتونن حسش کنن.

برف نو


پنج شنبه صبح یه سر تا دانشگاه رفتم .نزدیک میدان دانشکده یه درخت کاج هست.وقت برگشتن از دور رو زمین دور و بر درخت یه کاج رو میبینم که هنوز کامل باز نشده  برمیدارم و با خودم میارم خونه.از اون روز رو میز کنار دستمه هر روز که میگذشت حس میکردم داره باز و بازتر میشه تا صبح به دوست جونی میگم و اون بهم میگه اگه خیسش کنی و روی بخاری بزاریش باز میشه.همین کار رو کردم از صبح چند بار خیسش کردم انگار حق با دوست جونیه داره واقعا باز میشه.

دیشب تنهایی تو اتاق نشسته بودم و غرق کار.یه باره حس کردم از پشت پنجره صدایی می آد چند بار که ادامه دار شد با خیال این که بارونه با خوشحالی پا میشم.همین حین که دارم پرده ها رو کنار میزنم صورتم رو تا جایی که ممکنه به پنجره میچسبونم تا قطرات بارونی رو که خیال میکردم میباره و این صدا حتما ناشی از برخورد قطراتش به پنجره هست رو ببینم که به جای بارون با گربه روبرو میشم اون قدر به پنجره چسبیده بودم که قشنگ چشم تو چشم شدیم ناخودآگاه خودم رو عقب میکشم و تپش قلبم شدید و شدیدتر میشه.میدونی داشتم به چی فکر میکردم آدمی از هر شرایطی که انتظار رخ دادنش رو نداشته باشه سبب ترس و اضطرابش میشه.

صبح که بیدار شدم با برفی که تازه شروع به بارش کرده بود روبرو میشم.این اولین برف پاییزی امساله.با دوست جونی پالتو میپوشیم و یه سر تا حیاط میریم  از دیدن برفی که روی زمین و گلای باغچه نشسته لذت میبریم.از صبح هیچ کار مفیدی نکردم.وقتی برف میاد دست و دلم به جز زل زدن بهش و لذت بردن ازش به کار دیگه ای نمیره.


پ.ن:امروز 16 آذره و روز دانشجو.تنها تبریکی که دریافت کردم  از دوست جان بود که من و تو استوریش تگ کرده بود.و البته خودم معتقدم قشنگ ترین هدیه رو از خدا با برف قشنگش گرفتم.برفی که با دیدنش مثل همیشه پر از حس خوب و ذوق فراوان شدم

بی ربط نوشت:چند روز پیش کتاب "مزرعه حیوانات" رو خوندم.سطر به سطرش رو که میخوندم فقط با خودم یه چیزی رو تکرار میکردم،عجب دنیای آشنایی.


تجدید خاطره


 وقت ناهار دسته جمعی سلف میرفتیم.اون روز آقای "ح" هم همراهمون بود.من از سلف آقایون غذا رزرو داشتم مثل همیشه آقای "ح" زحمت گرفتن غذا رو کشید....ناهار رو خورده بودیم و کم کم داشتیم از سلف خارج میشدیم که از پشت شیشه های سلف آقای "ح" رو دیدم که بدون کاپشنش به سرعت دور میشد.حداقل من باب جبران لطفش هم شده بود،بهش زنگ میزنم و از نبود کاپشن باخبرش میکنم.در جواب میگه که کاپشن متعلق به خودش نیست و از یکی از هم اتاقیاش گرفته و در سلف کاپشن رو به دست صاحب اصلیش رسونده.تو اون لحظه نمیدونستم این که بهش زنگ زدم کار درستی بود یا نه ولی چند روز بعد که با کاپشن نو به تن به دانشگاه اومد قضیه ختم به خیر شد.

.

.

روزای اولی بود که آقای "ح" به جمع ما پیوسته بود و در پشت یکی از سیستم ها در جوارمون توی آزمایشگاه مینشست.یه شب بعد از رفتن به خوابگاه متوجه گوشیم شدم که چندین پیام و تماس تلفنی از طرف آقای "ح" بود و گویا شماره دوست جونی رو ازم  می خواست.فردا درخواستش رو مجددا تکرار کرد وقتی این همه پافشاری رو برای پیدا کردن شماره دوست جونی دیدم به این نتیجه رسیدم که حتما موضوع مهمی برای گفتن داشته...چند روزی گذشت،آقای "ح" که حالا شماره دوست جونی رو گرفته بود ولی هیچ حرفی از کاری که داشت به میون نیورده بود. و اینجا بود که  حس کنجکاوی من و دوست جونی  به شدت برانگیخته شد...

چند روز بعد با دوست جونی تنهایی سلف میرفتیم...همین طور که بین مسیر دانشکده تا سلف گرم صحبت بودیم موضوع بحثمون به آقای "ح" و حرف ناگفتش رسید.از شدت حرصی که  از کنجکاوی  نشات گرفته بود ناسزایی نثار آقای "ح"کردم.هنوز تمام و کمال جملم به پایان نرسیده بود که صدای نفس نفس زدن یک نفر رو در حوالیم حس کردم...چند لحظه بعد آقای"ح"رو  با همون لبخند همیشگی دیدم.به ما که رسید از رفتار غیرعادی ما تعجب کرد و همین طور که دنبال علت رفتارمون بود نگاهش به جای جلو به سمت ما بود که یه باره تا نیمه در سطل زباله افتاد


پ.ن:چند روز پیش که تنهایی  تو آزمایشگاه نشسته بودم صندلی های خالی و فضای سکوت و کور آزمایشگاه خاطرات گذشته رو توی ذهنم یه بار دیگه تداعی کرد.

لبخند آدمها!!!


نگاهامون که بهم گره میخورد،همدیگه رو به یک لبخند مهمان میکردیم.چه وقتایی که توی مجالس و مهمانی ها دور هم جمع می شدیم و چه وقتایی که توی خیابون با یه غریبه روبرو میشدیم.هنگام روبرو شدن با فروشندهِ مغازه،دوست،همکار،همسایه و ...

گاهی این لبخندها پر از مهر و محبت بودن و القا کننده حس خوب و گاهی حتی به صورت تصنعی!!!

به وقت هایی که بی تفاوت از کنار هم میگذشتیم کاری ندارم،روی سخنم با همین محدود مواقع هاست...

حدود یک سالی میشه لبخند آدمها رو ندیدم.لبخندی که این روزها پشت ماسک ها گم شدن...

این روزها دلم عجیب برای لبخند آدمها تنگ شده...

کاش وقتی از این روزهای نه چندان دل چسب کرونایی گذر کردیم،بیشتر بهم لبخند بزنیم

کاش اون روز که رسید نگاهمون که بهم گره خورد به جای  رو برگردوندن از هم ،همدیگه رو به یک لبخند مهمان کنیم

کاش به چنین روزی که رسیدیم،یادم بمونه "لبخند زدن" رو حتی به عابری غریبه در یک خیابان...


نهمین روز آذر


از پنجره به حیاط چشم دوختم،تلفیقی از بارون و برفه،گاه قطرات بارون به صورت برف روی برگ های زردگونه انگور فرود میاد و گاه قطرات بارون برگ ها رو شست و شو میدن.این حال و هوای دیروز و امروزه.حیاط همسایه هم از پنجره اتاق قابل دیدنه،انجیری عریان و درخت گردویی نیمه سبز حاصل زاویه دید من از این گوشه اتاقه...

سیستم رو روشن میکنم همین طور که سرگرم کارم هر چند دقیقه یک بار هم به صحنه پیش گفته نیم نگاهی میندازم و محو تماشای این همه زیبایی میشم.

دوست جونی آهنگ "دخت شیرازی" رو پلی میکنه،بلند میشیم و دو نفری دست در دست هم یه قر ریزی میریم

و این است تمام سهم من از رندترین روز سال.


پ.ن1:دوست جونی معتقد بود اون خرمالوی توی حیاط بخاطر سرمای هوا دیگه نخواهد رسید ولی امروز دیدم پررنگتر از قبل شده و گویا بزودی از خرمالویی کال به رسیده تغییر حالت خواهد داد