دارم میرم که لباسای شسته شده رو،روی طناب پهن کنم...تا در حیاط رو باز میکنم یه قاصدک میاد و روی پاهام میشینه...بوی خوب رب گوجه همسایه شدیدا به مشام میرسه.یادش بخیر بچه که بودیم این موقع سال همه مراسم رب پزون رو به جا میاوردن.بوی خوب رب همسایه یه دنیا خاطره شیرین رو برام تداعی میکنه.
الان یه هفته هس به شهر دانشگاهی برگشتم.خونه دوست جونی جاگیر شدم و زندگی دانشجویی دوباره شروع شده.شبا بعد از خاموشی تا دیر وقت با دوست جونی حرف میزنیم.صبحا با هم پیاده دانشگاه میریم.از اینجا تا دانشگاه حدود 1 ساعت راهه.رفت و برگشت رو پیاده میاییم و کلی حال و هوامون عوض میشه.
پ.ن:این چند روزه یه عالمه قاصدک سر راهم سبز شده.انگار پاییز اینجا با قاصدک میاد.
چقد خوب
کاش همه این حسای زیبا رو تجربه کنن
امیدوارم همیشه زندگی تون اینجوری باشه
ممنونم از لطفتون دوست عزیز
فعلا که میبینم از دانشگاه و درس ، شب زنده داری و تخمه شکستن و غیبت کردن و قدم زدن در هوای مطبوع پاییزی را شروع کردید ، امیدوارم به درسهاتون هم با همین اشتیاق برسید ! (لبخند)
یعنی عالی بود تمام موارد رو بدون کم و کاست اشاره کردین
منم وقتی دانشگاه بودم مسیر خوابگاه تا دانشگاه موقع برگشت، پیاده طی میکردم. معمولا موقع برگشت غروب میشد. این غروب جایی توی مسیر برگشت برام تصویری رویایی میساخت
پیاده روی کلا حس و حال خوبی داره.غروب بستگی به حس و حال درونی آدم داره بعضیا غمگین میدونن و بعضیا قشنگ.من خودم به شخصه غروب رو کنار دریا خیلی دوس دارم