چند آیه رو عمو و چند آیه رو بابا میخوند.تقریبا اکثر فامیل حداقل از سمت پدری جمع میشدیم. یه ظرف آب وسط....یه نفر مسئول... یه تسبیح درونش که با هر الغوث الغوثی میچرخید...
سهم ما بچه ها به الغوث الغوثی که،میون تمام تذکراتی که بهمون داده میشد تا ساکت بشینیم و به دعا گوش کنیم...در کنار پچ و پچ هامون با بغل دستی...همراه با تمام بازیگوشی های کودکانه،از ته وجود و با صدای بلند سر میدادیم ختم میشد.
سالها گذشته دیگه نه عمو توان خوندن جوشن رو داره نه بابا و نه دورهمی بدین منظور برگزار میشه...
از شما چه پنهون،
دلم همون حال و هوا رو خواست...
چند وقت پیش تو اینستاگرام با یه پیج آشنا شدم که هدفشون آموزش روش های صحیح برای یادگیری زبانه.حالا یکی دو هفته ای میشه استوری آموزش زبان آلمانی میزارن البته نه به صورت تخصصی .هر چند روز یه بار یه استوری کوتاه آموزش میزارن و بعد استوری ها رو توی پیجشون هایلات میکنن.من به آموزش هاشون علاقمند شدم و حالا هر روز با این انگیزه میرم اینستاگرام که آموزش جدید ببینم....چقدر یادگیری چیزهای جدید حال آدم رو خوب میکنن حالا هر چقدر میخواد این یادگیری کوچیک و ساده باشه
پ.ن:خدایا بهم کمک کن بتونم تاثیر مثبتی توی جهان اطرافم داشته باشم.هر چقدر کم،هر چند ناچیز...
پ.ن1: هنوز منم و پایان نامه ای که حدود 90 درصد راه رو رفتم.گاهی روزا از دستش کلافه میشم و گاهی پر از امیدم.
از یه سفر یه روزه برمیگردم.کرونا همچنان میتازه و محدودیت ها پابرجاس.اولین باره تا شیراز میرم و اصلا گشت و گذار نمیرم.فقط دم ظهر تا کوه های اطراف خونه پیاده رفتیم و واسه اولین بار درخت بادام کوهی دیدم.وقت برگشت هم چند دقیقه ای دشت ارژن پیاده شدیم،هم کمی آب و هوایی عوض کردیم و هم گوجه سبز خریدیم.
فقط این وسط یه کیف پر از وسایل برده بودم که بدون استفاده برگردوندم و دوباره تو کمد جاسازیشون کردم.
پ.ن:این
خونه امروز یکساله شد
دوم دبستان بودم.از مدرسه به خونه برگشتم و به رسم هر روز مشغول نوشتن تکالیفم شدم.بنا به رسم همیشگی از روی درس جدید یه بار نوشتم.نگاهی به دفترم انداختم که فقط چند برگ سفید داشت...
تا یادم میاد همیشه کتاب و دفترم رو تمیز نگه میداشتم.دفتر نو هم که لطفش چند برابر بود.
با فکر این که اگه امروز این چند برگ باقی مونده رو بنویسم از فردا میتونم توی دفتر مشق جدید بنویسم،دوباره نوشتن رو از سر گرفتم.از اولین درس کتاب فارسی شروع کردم نوشتم و نوشتم...متن درس ها کوتاه بودن و حالا حالاها دفتره قصد تموم شدن نداشت.خوب یادمه اون روز چیزی حدود هفتاد هشتاد درصد کتاب رو از نو نوشتم تا بالاخره موفق به تموم کردن برگههای دفترم شدم.
فردا سر کلاس،مثل همیشه دفترامون رو روی میز معلم گذاشتیم.معلم یکی یکی دفترها رو نگاه میکرد تا رسید به دفتر من،صدام کرد.
رو بهم گفت مشق ننوشتی؟نه فقط امروز ننوشتی که چند روزه مشقی ننوشتی؟... (به فرض درس 18 ام بودیم.از روی اون درس یه بار نوشته بودم و دوباره از درس اول شروع به نوشتن کرده بودم تا مثلا درس 15 ام برگ دفترم تموم شده بود....معلمم که آخرین برگ دفتر رو نگاه میکرد به این نتیجه رسیده بود من چندین روزه مشقی ننوشتم.)
دفترم
رو یکی یکی ورق زدم و برگشتم به درسی که قرار بود امروز بنویسیم و به معلم نشون
دادم...آخر کلاس دوباره معلم صدام کرد و من رو با یه نامه که مخاطبش والدینم بودن
راهی خونه کرد.و ازشون خواسته بود بیشتر از میزان تکلیفی که معلم توی کلاس مشخص
میکنه من رو وادار به نوشتن تکلیف نکنن
.
پ.ن:چند شب پیش که توی اینستاگرام چرخ میزدم. چشمم خورد به کلیپی از یه پسر بچه که برای نوشتن تکالیفش داشت به معلمش شکایت میکرد.و اولین چیزی که با دیدنش یادم افتاد همین خاطره بود.
چند وقت پیش از طریق یکی از گروه های تلگرامی مرتبط با رشته ام،متوجه پیام یه نفر میشم که قصد دارن آموزشی رو شروع کنن و دنبال یه نفر هستن که با هم پیش برن...
بهش پیام میدم و ازش شرایط رو میپرسم.در جواب میگن گویا یه آموزش تهیه کردن از یکی از سایت های تدریس آنلاین و قصد دارن یه نفر باهاشون همگامشه تا راحت تر آموزشا رو پیش ببرن...موافقتم رو اعلام میکنم و قرار رو بر این میزاریم که هر کس جداگونه فایل آموزش رو ببینه و تمرینا رو با هم حل کنیم.
امشب بهش پیام میدم و میگم به تمرین جدید رسیدما،چی کار کنم حل کنم یا مشارکت میکنی؟
و در جواب میفرمان:یه سوال بپرسم،قدت چنده؟
پ.ن:تنها لطف ماجرا اینه که ایشون زحمت پرداخت هزینه رو انجام دادن و من دارم رایگان استفاده میکنم.