اوایل منتظر بودم ساعت 2 ظهر بشه تا اخبار حوالی کرونا رو پیگیری کنم...آمار رسمی رو بررسی کنم...اخبار ببینم...حتی منی که اصلا اخبار گوش نمیکردم عادتم شده بود وقت اخبار پای تلویزیون آماده باشم...پیام های مربوطه رو به دقت میخوندم و سعی میکردم هشدارها و پیشگیری ها رو به ذهنم بسپارم...
اما حالا از شنیدن اسمش هم حالم بهم میخوره... دیگه نمیخوام به این جمله فکر کنم که "موج جدیدش پاییز شروع میشه" تا چقدر میتونه درست باشه...پیامای مبنی بر کرونا رو که میبینم یا نمیخونم و یا نصف و نیمه رهاش میکنم....رقم آمارهای اعلام شده رو بررسی نمیکنم و با روز قبلش مقایسه نمیکنم...الان هم تصمیم گرفتم پیجای اینستاگرامی که پست و استوری با این مضمون میزارن رو به کل دنبال نکنم...
.
دوست جونی عصر بهم پیام میده و کلی ابزار دلتنگی میکنه...مینویسه برام حتی برای دکتر رفتنامون هم دلش تنگه...کلی حس خوب با پیامش بهم منتقل میکنه...و دلتنگ تر میشم برای روزانه های عادیمون...یا به نقل از دوست جونی قدر روزهای گذشته رو حالا بهتر میدونیم...
دیگه مثل قبل از کویید-19 نمیترسم...اما بی نهایت دلتنگ روزانه های عادی قبل هستم...یاد آزمایشگاه میفتم و اوقات خوشش به ویژه پنج شنبه هاش...
امیدوارم هر چه زودتر این روزا تموم بشن و برگردیم به روال سابق...
سیستم روشنه...موزیک رو پلی کردم فقط میدونم داره میخونه ولی این که کی هر تراکش تموم میشه و اصلا چی میخونه نه...ذهنم شلوغ پلوغه...دو ساعته به زور یکی دو خط به پایان نامم اضافه کردم...
دیروز از سرکنجکاوی دنبال پیجش تو اینستا گشتم...خیلی زود از طریق آشناهای مشترک و اسم و فامیلش پیداش میکنم...اولین دفعه هس که میبینمش اونم فقط از رو پروفایلش...
دیشب با دوست جونی در مورد این موضوع صحبت کردم...چند تا راه حل بهم داد...از طریق پیج اینستاش عکسش رو برام فرستاد...راستش قیافه اش خوبه و به دل میشینه...
از صبح مثل پارازیت وسط انجام کارامه و نمیتونم ذهنم رو درست جمع و جور کنم...فعلا تصمیمی نگرفتم باید اول راه های دوست جونی رو انجام بدم و دقیق تر فک کنم...
خدایا عاقبت و آخرت هممون رو خیر کن
پارت اول:
همین طور که درحال سرچ زدن و پیدا کردن مقاله ام،یه سر به گالری لپ تاپم میزنم... تو خاطرات و عکس های قدیمی غرق میشم...تا به عکس خودم و مامان روز جشن فارغ التحصیلی کارشناسی میرسم...تو عکس سکه ای که مامان به عنوان هدیه بهم داد، تو دستشه...پا میشم میرم سراغ مامان و به شوخی میگم:
+دفاع کنم برام بازم سکه میاری؟
-با خنده میگه آره
+با خوشحالی میگم مرسی مامی
-که در ادامه میگه:همون قبلی رو بازم برات میارم
اون قدر همه چیز گرون شده که انگار چاره ای جز این کار نیست...
.
.
پارت دوم:
پوشه آبی رنگ ته کشو نظرم رو به خودش جلب میکنه بازش میکنم پر از کارنامه های دبیرستانه...یکی دو تا رو نگاه میکنم خیلی سریع خسته میشم...تو اون کاغذا به جز چند تا عدد چیزی نمیبینم و هیچ ارزش آنچنانی نداره یاد روزای مدرسه میفتم که چقدر برای تک تک اون نمره ها حرص و جوش میخوردم...کافی بود یکی از اینایی که الان فقط به چشم یه عدد معمولی میبینمش یکم سیر نزولی پیدا کنه تا چند وقت چه غصه هایی که بابتش نمیخوردم....و یادم میفته به این جمله ارزشمند که چند وقت پیش خونده بودم:
اگه میبینی مشکلی که امروز داری،در آینده بیشتر از چند دقیقه بهش فکر نخواهی کرد بدون ارزش غصه خوردن رو نداره (جمله رو درست یادم نمیاد ولی یادمه یه همچین معنا و مفهومی داشت)
از دیشب تا حالا واسه یه سری مسائل بی ارزش عصبی و بدخلقم...وقتی توی ذهنم برای کاری برنامه ریزی میکنم و تو اون برهه از زمان انجام نمیشه عصبی میشم...میدونم این رفتارم اصلا درست نیس باید کلی واسه تغییر خودم در این زمینه وقت بزارم...
کاش اصلا میشد این جور وقت ها،زمان رو متوقف میکردیم...یکم از مسئله پیش اومده دورتر می ایستادیم و بهش نگاه میکردیم...نگاه میکردیم و میدییم که چقدر در برابر ما کوچیک و بی ارزشه...تا یه بار دیگه یادمون بیفته قرار نیس با کوچیکترین ناملایمتی تو مسیر زندگی به این وضعیت برسیم...
با خودم حرف میزنم و اینا رو توی ذهنم میارم...وقتشه یه ادیت بزنم و پر بشم از انرژی مثبت
.
.
چند روز مونده به مهر ماه واسه کوتاهی موهام به آرایشگاه رفتم...از اون روز موهام ادیت شده انگار،فر دار شده و به ورژن جدیدیش رسیدم
...البته موهام همیشه حالت دار بود اما حالتش بیشتر شده انگار....
پایین موهام کم و بیش موخوره گرفته و به نوک گیری مجدد نیازمنده....
.
اومدم لب باغچه توی حیاط نشستم...هم آفتاب میگیرم،هم ریه هام رو به یه هوای تازه مهمون میکنم،صدای جیک جیک گنجشک هام شده ملودی قشنگ پس زمینه اش و در کنار همه اینا اینجا رو به روز میکنم(یه تیر و چند نشان که میگن؛همینه ها
)
.
و در آخر سلام اردیبهشت جان،مقدمت مبارک...منتظر روزای قشنگت هستم
به همین زودی اولین ماه امسالم رو به اتمامه...هوای فروردین امسال بدجوری دلبری میکنه یادم نمیاد سال های قبل هم یه همچین هوای بهاری قشنگی داشتیم؟یا چون امسال ازش محرومیم چنین به نظر میرسه... این چند روز اخیر با بارون های لطیف بهاری کلی ازم دل برد
.
چند روز پیش داخل کانال دانشگاه پیامی مبنی بر این که مهلت دفاع به جای شهریور تا آبان امسال تمدید شده رو خوندم و انگیزه ام بیشتر از پیش شد...چند روزه تو کارام منظم تر شدم کم و بیش نشستم سر پایان نامه جان و امروز تقریبا فصل اولم رو جمع و جور کردم
و از این بابت بسی خرسندم هر چند هنوز اول راهم اما بازم دلیل نمیشه خوشحالی نکنم
همین که تنبلی رو کنار گذاشتم خودش کلیه.
.
دیشب کلیپی از معدوم سازی جوجه های غیرگوشتی نر دیدم قبلا یه چیزایی در این مورد شنیده بودم ولی به چشم ندیده بودم...دیدنش خیلی برام درناک بود و همش قیافه اون جوجه کوچولوهای 1 روزه که زیر چرخ له میشدن جلو چشامه
...انسانیتم آرزوس،کاش کمی با محیط زیست مهربون تر میشدیم
...