نزدیک به 24 ساعت از ایمیلم به دکتر گذشته...این دفعه دومه که جوابی ازش نمیگیرم...چیز زیادی ازش نخواستم فقط میخوام به سیستم لابراتور وصلشم تا بتونم کارای پیاده سازی رو شروع کنم...دلیل جواب ندادنش رو نمیفهمم و کلافه ام از دستش
...اگه قراره استاد راهنما این مورد هم نتونه حل کنه پس باید به کی بگم؟
از اون طرف روزا دارن میگذرن و وقتم برای آماده کردن کار به منظور دفاع کمتر و کمتر میشه...
دیروز با مدیر گروه جلسه آنلاین داشتیم و گویا انتظار دارن ازمون کارامون رو همچنان تو این اوضاع انجام داده باشیم....
دیشب به یکی از دوستای هم آزمایشگاهی موضوع رو میگم و مثل این که اون دسترسی به سیستم لابراتوار داره،فعلا تنها امیدم اینه که از این طریق بتونم مشکل رو حل کنم و کارا رو پیش ببرم.
هر سال ماه رمضونا یه حس و حال دیگه ای برام داشت...یه حس آرامش بخش غیرقابل وصف...حس سبک بالی دم افطار و وقت نماز...نمازام رو یه جور خالصانه تر ادا میکردم... صدای اذون یه شور و هیجانی درونم به وجود می اورد...
اما امسال،
پر شدم از حس خنثی،
نماز میخونم...روزه میگیرم اما اون حس و حال خوب همیشگی بهم دست پیدا نمیکنه...انگار دارم یه جور رفع تکلیف میکنم...دلم اون حال و هوای همیشگی رو میخواد...اون آرامش خاص...اصلا تمام برکت ماه رمضون به همون حس آرامشه،حس نزدیکتر شدن به ذات الهی...
کاش تو روزای باقی مونده مستفیض بشم از این حال قشنگ،
خدایا تو پیج و خم های این زندگی،دستامو محکم تر بگیر
....
.
.
پی نوشت:بعد از افطار تا چند ساعت بی جون و بی حال بودم ،لرز داشتم، فردا رو روزه نمیگیرم میدونم شرط اول روزه داری سلامت جسمیه.
این چند روز اخیر مدام در حال سرچ زدن،دنبال کردن پیج های آموزشی اینستا و ویدئوهای آپارات بودم...ملت این روزا در تب و تاب شیرینی پزی ان منم از این قاعده مستثنی نبودم...از مراسمات دونات پزون گرفته تا بامیه و پنکیک و از همه اینا دلبرتر و گوگولی تر کیک تولد برادرزاده جان که دیروز درستیدم...خودم که از نتیجه کار خیلی لذت بردم،و شوق و ذوقم برای کسب مهارت کاملتر در این زمینه بیشتر و بیشتر شد...
و اما از معایبش،باید اشاره کنم به حجم بالای مصرف کرم دست
... تو این اوضاع با وجود استفاده چندباره کرم دست در طول روز دستامون نابود شده و دیگه دونه ای کرم مرطوب کننده خریدن کفاف نمیکنه انگار
گاهی وقتا توی خواب وقایعی رو میبینی و لمس می کنی،
که تو دنیای واقعی مدت هاست منتظر چنین لحظه ای،
کاش میشد از این رویاهای شیرین بیدار نشد،
کاش میشد رویاها رو زندگی کرد
از مدرسه که با هم برمیگشتیم...مسابقه دادنامون شروع میشد،مسابقه این که کی سریعتر میتونه به خونه برسه؟
مسابقه دو یا راه رفتن هایی که بیشتر شبیه به دوییدن بود،
یادمه با تمام توان میدوییم اما بازم اغلب اوقات عقب میموندم ازش...
منتظر تعطیلی اداره میشدم تا برگرده خونه،میدوییم سمت درب حیاط تا مبادا کسی زودتر از من در رو براش باز کنه...عمدا پابرهنه مسیر درب هال تا حیاط رو میرفتیم فقط به این خاطر که بغلم کنه...
مهمانی که میرفتیم، آخر شبا خودم رو به خواب میزدم تا اون واسه خونه رفتن بغلم کنه...
مدرسه بود و تکالیفی که باید حل میکردم و چقدر یه زمانی دوس داشتم مثل اون راحت و آسون مسائل ریاضی رو حل کنم...
.
.
سال ها از اون روزا گذشته،نمیدونم شاید این همه اختلاف سنی بینمون باعث شده نتونم باهاش صمیمی باشم...شایدم طرز تفکرات و دنیای متفاوتمون...اما تو همه این سال ها حامی بزرگ زندگیم بوده،
چند روز پیش انگار تازه به خودم اومدم،
و تازه متوجه خم شدن پشتش شدم.
.
.
میدونی چیه،دخترت دوست داره تا ابد بهت تکیه کنه،
میخواد هر وقت به مشکل برخورد دست های پدرانه ات باشه که بهت پناه بیاره،
سایه پرمهرت رو سرمون ابدی،بابا جان