جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار
جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار

دستامو محکم تر بگیر...


هر سال ماه رمضونا یه حس و حال دیگه ای برام داشت...یه حس آرامش بخش غیرقابل وصف...حس سبک بالی دم افطار و وقت نماز...نمازام رو یه جور خالصانه تر ادا میکردم... صدای اذون یه شور و هیجانی درونم به وجود می اورد...

اما امسال،

پر شدم از حس خنثی،

نماز میخونم...روزه میگیرم اما اون حس و حال خوب همیشگی بهم دست پیدا نمیکنه...انگار دارم یه جور رفع تکلیف میکنم...دلم اون حال و هوای همیشگی رو میخواد...اون آرامش خاص...اصلا تمام برکت ماه رمضون به همون حس  آرامشه،حس نزدیکتر شدن به ذات الهی...

کاش تو روزای باقی مونده مستفیض بشم از این حال قشنگ،

خدایا تو پیج و خم های این زندگی،دستامو محکم تر بگیر....

.

.

پی نوشت:بعد از افطار تا چند ساعت بی جون و بی حال بودم ،لرز داشتم، فردا رو روزه نمیگیرم میدونم شرط اول روزه داری سلامت جسمیه.

مزایا و معایب قرنطینه!!!


این چند روز اخیر مدام در حال سرچ زدن،دنبال کردن  پیج های آموزشی اینستا و ویدئوهای آپارات بودم...ملت این روزا در تب و تاب شیرینی پزی ان منم از این قاعده مستثنی نبودم...از مراسمات دونات پزون گرفته تا بامیه و پنکیک و از همه  اینا دلبرتر و گوگولی تر کیک تولد برادرزاده جان که دیروز درستیدم...خودم که از نتیجه کار خیلی لذت بردم،و شوق و ذوقم برای کسب مهارت کاملتر در این زمینه بیشتر و بیشتر شد...


و اما از معایبش،باید اشاره کنم به حجم بالای مصرف کرم دست... تو این اوضاع با وجود استفاده چندباره کرم دست در طول روز دستامون نابود شده و دیگه دونه ای کرم مرطوب کننده خریدن کفاف نمیکنه انگار


خواب


گاهی وقتا توی خواب وقایعی رو میبینی و لمس می کنی،

که تو دنیای واقعی مدت هاست منتظر چنین لحظه ای،

کاش میشد از این رویاهای شیرین بیدار نشد،

کاش میشد رویاها رو زندگی کرد 

بابا


از مدرسه که با هم برمیگشتیم...مسابقه دادنامون شروع میشد،مسابقه این که کی سریعتر میتونه به خونه برسه؟

مسابقه دو یا راه رفتن هایی که بیشتر شبیه به دوییدن بود،

یادمه با تمام توان میدوییم اما بازم اغلب اوقات عقب میموندم ازش...

منتظر تعطیلی اداره میشدم تا برگرده خونه،میدوییم سمت درب حیاط تا مبادا کسی زودتر از من در رو براش باز کنه...عمدا پابرهنه مسیر درب هال تا حیاط رو میرفتیم فقط به این خاطر که بغلم کنه...

مهمانی که میرفتیم، آخر شبا خودم رو به خواب میزدم تا اون واسه خونه رفتن بغلم کنه...

مدرسه بود و تکالیفی که باید حل میکردم و چقدر یه زمانی دوس داشتم مثل اون راحت و آسون مسائل ریاضی رو حل کنم...


.

.

سال ها از اون روزا گذشته،نمیدونم شاید این همه اختلاف سنی بینمون باعث شده نتونم باهاش صمیمی باشم...شایدم طرز تفکرات و دنیای متفاوتمون...اما تو همه این سال ها حامی بزرگ زندگیم بوده،

چند روز پیش انگار تازه به خودم اومدم،

و تازه متوجه خم شدن پشتش شدم.


.

.

میدونی چیه،دخترت دوست داره تا ابد بهت تکیه کنه،

میخواد هر  وقت به مشکل برخورد دست های پدرانه ات باشه که بهت پناه بیاره،

سایه پرمهرت رو سرمون ابدی،بابا جان


گنجشک کوچولو


تو حیاط خونه داداش اینا تله چسبی برای به تله انداختن موش گذاشته بودن...تا این که دیشب متوجه گیر افتادن گنجشک کوچولویی از ناحیه گردنش به چسب شدیم...گنجشک بیچاره برای آزادیش تقلا میزد...یه سرچی زدم و راه حل آزاد شدنش رو خوشبختانه پیدا کردم؛


 چند قطره روغن را در جایی که بدن حیوان به تله چسبیده است بریزید و به آرامی ماساژ دهید. سعی کنید مقدار روغن حداقل باشد. روغن، چسب را حل می‌کند و کم کم قسمتهایی از بدن حیوان آزاد می‌شود. در قسمت‌های آزاد شده، یک دستمال یا پارچه بین بدن حیوان و تله قرار دهید تا دوباره نچسبد و به کار خود ادامه دهید تا تمام قسمت‌های بدن حیوان آزاد شود. این کار ممکن است چند دقیقه طول بکشد.


.

.


با کمک زن داداش گنجشک رو نجات دادیم و بعد از آب دادن بهش داخل یه ظرف خالی شده ماست براش خونه ساختیم...بی جون بود و درازکش خوابیده بود...

صبح اولین کاری که میکنم زنگ میزنم و احوالش رو میپرسم،

تونسته بود از سر جاش بلندشه و تا باغچه حیاط هم بره...امیدوارم زود زود کاملا خوبشه

.

.

دیشب که دنبال راه حل برای کمک به گنجشک بیچاره بودم...سایت مورد نظر رو که پیدا کردم در مورد این تله های چسبی مطلب زیادی نوشته بود...گفته بود حیوانی که داخل این تله ها گیر میفتن تا چندین روز زنده میمونن  و خیلی از اونا برای نجات خودشون شروع به چنگ زدن قسمت گیر افتاده از بدن خودشون میکنن تا این که در نهایت بخاطر خونریزی میمیرن...

راستش اینا رو که دیدم حتی با وجودی که خودمم از موش چندشم میشه اما دلم به حالشون سوخت...به هر حال اونا هم جاندارن، کاش راه حل بهتری برای دور کردنشون از محل زندگی آدما پیدا میشد...


از دیشب تا به حال این شعر سهراب سپهری توی ذهنم خاموش نمیشه،


من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید