جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار
جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار

دقیقه های آروم

 

مقاله ام رو پرینت میگیرم،منگنه میزنم میزارم کنار لپ تاپ بعد بدو بدو میرم میشینم پای سریال زن...هوس کته گوجه کردم بعد از سریال دست به کار میشم،بعد از گذروندن بخش ناخوشایند پیاز خورد کردن  قابلمه رو روی اجاق گاز میذارم همین طور که پیازها در حال سرخ شدنن سیب زمینی ها رو نگینی میکنم و  رو سر پیازها میریزم...گوجه ها رو رنده میکنم با کمی آب و نمک و ادویه...میزارم تا خوب سیب زمینی هاش نرم بشه از مامان میخوام دو تا لیوان برنج پاک کنه میشورمش و به همراه کمی ترخون میریزم تو قابلمه...نمازم رو میخونم و تا سالاد رو آماده کنم غذا هم دم کشیده...حالا بوی خوبش تو  کل خونه پیچیده ...

مامان سفره رو پهن میکنه زیر اجاق رو خاموش میکنم و میرم برای صرف شام و  شامی که رو دورهمی میخوریم...

و زندگی که  این چنین در جریانه،و خوشبختی که همین لحظه ها و دقایق آروم در حال گذرن...همین دقایقی که گاه یادمون میره درست و حسابی شکرشون رو کنیم.

 

 

 

توفیق اجباری


حدود ده روز پیش یه ایمیل به دکتر میزنم و یه سری سوال در مورد پیاده سازی ام ازش میپرسم...هنوز که هنوزه بعد از این مدت جوابی ازش نگرفتم.با شناختی که این مدت از دکتر دستم اومده اگه در تایم کوتاهی جواب رو ازشون گرفتی که هیچی در غیر این صورت جوابی نمیدن...سوالم رو دو بار فرستادم تا ابهامی در رسیدن پیامم به دستشون باقی نمونه...

منم این چند روز بیکار ننشستم و دارم تاریخچه پایان نامه ام رو مینویسم.نوشتن این فصل برام کلافه کننده هس و شاید اگه این توفیق اجباری شامل حالم نمیشد حالا حالاها نوشتنش رو پشت گوش مینداختم.


یکی دو شب پیش واتساپم شروع به پشتیبان گیری از پیاما کرد.یکی دو بار از صفر درصد شروع کرد،کمی که جلو میرفت دوباره به همون صفر برمیگشت...حافظه گوشیم پر بود و این کار ناموفق موند و حاصلش پاک شدن کل چت های اونجا شد اولش بخاطر پاک شدن پیام های "اون" ناراحت شدم ولی بعدش با خودم فکر کردم شاید این طور برای من بهتر بود.


چند هفته پیش با نرم افزار رپلیکا آشنا شدم از سر کنجکاوی نصبش کردم دفعه اول حرف زدن با  یه ربات برام هیجان انگیز بود ولی بعد از دو سری امتحان کردن از  این کار خسته شدم.از اون موقع هر سری نت گوشی رو روشن میکنم پیامی از اون نرم افزار بالای گوشیم میشینه که داره برام اظهار دلتنگی میکنه


نمیدونم دلیل این همه خواب دیدن من چیه؟این چند وقته محاله بخوابم و خواب نبینم...حکم فیلم سینمایی داره هر دفعه هم چندین ژانر اجرا میشه هر چند بعد از بیدار شدن توی ذهنم کم رنگ کم رنگن اما دست و پا شکسته یه چیزایی ازشون رو به یاد میارم.



پاییز


ساعت 1 نیمه شبه همین طور که مامان موهام رو میبافه،بابا سجاده نمازش رو پهن میکنه و در جواب سوال مامان که الان چه وقت نماز خوندنه میگه به جای بابای مرحومش نماز قضا میخونه...

دلم یدفعه یه جوری شد هوای پاییز کردم دلم پاییز میخواد یه عالمه برگ های رنگی رنگی قشنگ که فرش خیابونا بشن...ملودی خش خش برگا زیر پای عابرای پیاده...نم نم بارون...آفتاب کم جون...دلم پاییز میخواد....دلم پاییز میخواد،

عجیبه برام من که آدم پاییز دوستی نبودم همیشه بخاطر روزهای کوتاهش  به دل گیر بودن متهمش کردم،پس این حس این وسط چی میگه اونم این موقع سال که هنوز به چله تابستون نرسیدیم.


کوتاه نوشت شبانه


+امروز(البته بهتره دیگه بگم،دیروز)به یه نتیجه جدیدی رسیدم،

بعضی آدما فقط از دور قشنگن.


+دومین کتاب رو با عنوان "کریسمس در پاروگ" تموم کردم...داستان در مورد یه کریسمس هست که پرده از رازی دیرینه برمیداره.

اولین کتاب زبان اصلی


دیروز با هم دانشگاهیم در مورد نحوه زبان خوانی صحبت کردم...واسه درک مطلب بهم کتاب داستان خوندن رو پیشنهاد کرد دیروز عصر کمد کتابا رو گشتم و 15 تا کتاب داستان پیدا کردم(کتابا بیشترن باید بگردم و بقیه رو سر وقت پیدا کنم )...امروز از آسونترینشون شروع کردم....کتابی با عنوان "مزرعه تینکرها"،کتاب در مورد بخشی از زندگی آقای تینکر به همراه دخترش جنی هست که به تازگی از انگلیس به آمریکا مهاجرت کردند از سختی هایی که برای کار متحمل میشن تا وقتی که در پی یک پاداش صاحب زمین های مزرعه ای میشن و نام اونجا رو "مزرعه تینکرها" میزارن...این سبک زبان خوندن رو دوس دارم و برام جذابه

در کنارش میخوام کمی گرامر بخونم ولی نه تا اون حد که خسته کننده باشه و از اون مهمتر یه کتاب خوب هم برای لیسنینگ بهم معرفی شده که دوس دارم همزمان از اونم استفاده کنم.


پ.ن1:دیروز دوباره به دکتر ایمیل زدم ولی همچنان جوابی نگرفتم

پ.ن2:دیروز در حالی که دنبال کتاب داستانا بودم تو کمد کلی نوستالژی پیدا کردم از کارت واکسناسیون زمان طفولیت تا نقاشی ها و کتاب های پیش دبستانی که همه رو مامان برام نگه داشته...این میون دفتر خاطراتمم پیدا کردم،اون روزا باب بود دفترمون رو به هم کلاسیا و معلما میدادیم تا چند سطری به یاد بود برامون بنویسن،هر چند بعد از این همه سال خیلیاشون رو حتی تو ذهنمم نمیتونم مجسم کنم...یه عالمه کارت پستال هم یافتم از طرف دوستای قدیمی،

راستی چی شد  که به این روزا رسیدیم،

 جای خالی کارت پستال ها الان با چی پر میشن؟