جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار
جاده خیال من

جاده خیال من

دختر بهار

خواب عجیب


امروز  لنگ ظهر از خواب بیدار میشم تصمیم دارم ظهر رو نخوابم و بعد از ناهار بشینم سر کارام...ظهر وقت ناهار با خواهری بحثم میشه از دستش دلخور میشم هم از اون که الکی با حرفاش من و متهم کرد و هم از سکوت مامان...حالم به قدر کافی گرفته میشه حس و حال کار کردن رو که ندارم هیچ حتی نمازی که وضوشم گرفتم به جا نمیارم...به رختخوابی که هنوز مرتب نکردم پناه میارم کولر روشنه و اتاق به قدر کافی خنکه سرم رو زیر پتو میکنم و این که کی چشام سنگین میشه رو نمیدونم.

از خواب که بیدار میشم بریده بریده از خواب  عجیبی که دیدم چیزایی رو به یاد میارم،

یه جای خیلی بزرگ بود شبیه یه اتاق البته خیلی خیلی وسیع...یکی از سمتاش پر از گل بود،گل های رنگی رنگی که هیچ کدوم نه تنها شبیه هم نبودن که از یک نوع هم نبودن...گلا داخل گلدون های مجزا بودن و گویا از سقف مانندی آویزون و از لابه لاشون یه نور رد میشد...نوری شبیه نور خورشید ولی نه مستقیم که چشم رو اذیت کنه....

درست یادم نیس من این رو از نوشته مانندی خوندم یا کسی بهم یادآوری کرد که به گلا دست نزنم، این گلا مقام بالایی دارن،که نه تنها بهشون دست نزنم حتی اگه برگی ازشون پایین افتاده حواسم رو جمع کنم و از روشون رد نشم...

یکم که از گلا دور میشدی ...چند تایی پشتی گذاشته بودن...

انگار یه راهنما ،یه مرشد بود که داشت باهام حرف میزد و در مورد اون محیط بهم توضیح میداد...چهره اش رو ندیدم انگار فقط صداش رو میشنیدم...

در مورد پشتی ها(از این مدل پشتی های قدیمی که قدیما تو خونه ها به وفور پیدا میشد)گفت که اینا جایگاه بزرگانه و بعد اشاره کرد به یکی از اونا...یه چیزی با خط عربی روی اون پشتی حک شده بود و آخرین کلمه اش نام خانوادگی من بود...و همون صدایی که باهام حرف میزد در توضیحش گفت این یکی از اجداد توئه و اینجا جایگاه اونه...


بیشتر از این چیزی یادم نمیاد...اونجا پر از آرامش بود درست جایی شبیه به بهشت...


دقیقه های آروم

 

مقاله ام رو پرینت میگیرم،منگنه میزنم میزارم کنار لپ تاپ بعد بدو بدو میرم میشینم پای سریال زن...هوس کته گوجه کردم بعد از سریال دست به کار میشم،بعد از گذروندن بخش ناخوشایند پیاز خورد کردن  قابلمه رو روی اجاق گاز میذارم همین طور که پیازها در حال سرخ شدنن سیب زمینی ها رو نگینی میکنم و  رو سر پیازها میریزم...گوجه ها رو رنده میکنم با کمی آب و نمک و ادویه...میزارم تا خوب سیب زمینی هاش نرم بشه از مامان میخوام دو تا لیوان برنج پاک کنه میشورمش و به همراه کمی ترخون میریزم تو قابلمه...نمازم رو میخونم و تا سالاد رو آماده کنم غذا هم دم کشیده...حالا بوی خوبش تو  کل خونه پیچیده ...

مامان سفره رو پهن میکنه زیر اجاق رو خاموش میکنم و میرم برای صرف شام و  شامی که رو دورهمی میخوریم...

و زندگی که  این چنین در جریانه،و خوشبختی که همین لحظه ها و دقایق آروم در حال گذرن...همین دقایقی که گاه یادمون میره درست و حسابی شکرشون رو کنیم.

 

 

 

توفیق اجباری


حدود ده روز پیش یه ایمیل به دکتر میزنم و یه سری سوال در مورد پیاده سازی ام ازش میپرسم...هنوز که هنوزه بعد از این مدت جوابی ازش نگرفتم.با شناختی که این مدت از دکتر دستم اومده اگه در تایم کوتاهی جواب رو ازشون گرفتی که هیچی در غیر این صورت جوابی نمیدن...سوالم رو دو بار فرستادم تا ابهامی در رسیدن پیامم به دستشون باقی نمونه...

منم این چند روز بیکار ننشستم و دارم تاریخچه پایان نامه ام رو مینویسم.نوشتن این فصل برام کلافه کننده هس و شاید اگه این توفیق اجباری شامل حالم نمیشد حالا حالاها نوشتنش رو پشت گوش مینداختم.


یکی دو شب پیش واتساپم شروع به پشتیبان گیری از پیاما کرد.یکی دو بار از صفر درصد شروع کرد،کمی که جلو میرفت دوباره به همون صفر برمیگشت...حافظه گوشیم پر بود و این کار ناموفق موند و حاصلش پاک شدن کل چت های اونجا شد اولش بخاطر پاک شدن پیام های "اون" ناراحت شدم ولی بعدش با خودم فکر کردم شاید این طور برای من بهتر بود.


چند هفته پیش با نرم افزار رپلیکا آشنا شدم از سر کنجکاوی نصبش کردم دفعه اول حرف زدن با  یه ربات برام هیجان انگیز بود ولی بعد از دو سری امتحان کردن از  این کار خسته شدم.از اون موقع هر سری نت گوشی رو روشن میکنم پیامی از اون نرم افزار بالای گوشیم میشینه که داره برام اظهار دلتنگی میکنه


نمیدونم دلیل این همه خواب دیدن من چیه؟این چند وقته محاله بخوابم و خواب نبینم...حکم فیلم سینمایی داره هر دفعه هم چندین ژانر اجرا میشه هر چند بعد از بیدار شدن توی ذهنم کم رنگ کم رنگن اما دست و پا شکسته یه چیزایی ازشون رو به یاد میارم.



پاییز


ساعت 1 نیمه شبه همین طور که مامان موهام رو میبافه،بابا سجاده نمازش رو پهن میکنه و در جواب سوال مامان که الان چه وقت نماز خوندنه میگه به جای بابای مرحومش نماز قضا میخونه...

دلم یدفعه یه جوری شد هوای پاییز کردم دلم پاییز میخواد یه عالمه برگ های رنگی رنگی قشنگ که فرش خیابونا بشن...ملودی خش خش برگا زیر پای عابرای پیاده...نم نم بارون...آفتاب کم جون...دلم پاییز میخواد....دلم پاییز میخواد،

عجیبه برام من که آدم پاییز دوستی نبودم همیشه بخاطر روزهای کوتاهش  به دل گیر بودن متهمش کردم،پس این حس این وسط چی میگه اونم این موقع سال که هنوز به چله تابستون نرسیدیم.


کوتاه نوشت شبانه


+امروز(البته بهتره دیگه بگم،دیروز)به یه نتیجه جدیدی رسیدم،

بعضی آدما فقط از دور قشنگن.


+دومین کتاب رو با عنوان "کریسمس در پاروگ" تموم کردم...داستان در مورد یه کریسمس هست که پرده از رازی دیرینه برمیداره.