ساعت 1 نیمه شبه همین طور که مامان موهام رو میبافه،بابا سجاده نمازش رو پهن میکنه و در جواب سوال مامان که الان چه وقت نماز خوندنه میگه به جای بابای مرحومش نماز قضا میخونه...
دلم یدفعه یه جوری شد هوای پاییز کردم دلم پاییز میخواد یه عالمه برگ های رنگی رنگی قشنگ که فرش خیابونا بشن...ملودی خش خش برگا زیر پای عابرای پیاده...نم نم بارون...آفتاب کم جون...دلم پاییز میخواد....دلم پاییز میخواد،
عجیبه برام من که آدم پاییز دوستی نبودم همیشه بخاطر روزهای کوتاهش به دل گیر بودن متهمش کردم،پس این حس این وسط چی میگه اونم این موقع سال که هنوز به چله تابستون نرسیدیم.
ساعت 1 نیمه شبه همین طور که مامان موهام رو میبافه،بابا سجاده نمازش رو پهن میکنه و در جواب سوال مامان که الان چه وقت نماز خوندنه میگه به جای بابای مرحومش نماز قضا میخونه...
اینو چند شب پیش خوندم و گاهی تصویرش تو ذهنم میاد. یادم نمیاومد وب کی بود، الان از به روز شدهها به وب شما رسیدم :)
ممنون از حضورتون
یه روزی اونا بالای شاخه ها بودن و سبز ، سایه ای بودن برای غریبه ای که بهشون پناه می آورد، عمرشون که تموم شد ، به زیر پاهامون افتادن و ما از صدای ناله هاشون لذت میبریم !
چه دیدگاه متفاوت و جالبی،عالی بود هیچ وقت از
این دید نگاه نکرده بودم
چشم بهم بزنی پاییز خم رسیده. قدر این روزهای زندگیتو بدون.
حق با شماست،این روزا رو باید زندگی کرد