جمعه هست و روزهای قرنطینه ای...با خواهری واسه تهیه ملزومات پیتزا بیرون میزنیم...همین طور که تو شهر در حال دور دوریم،(باشد که کمی حال و هوایمان عوض شود)...چندتایی مغازه ابزارهای ماشین بازن...خواهری برای قیمت گرفتن روکش صندلی پیاده میشه...
همین طور که تو حال و هوای خودمم و سعی میکنم از این محدود تفریحات برای تغییر روحیه نهایت استفاده رو کنم متوجه مردی میشم که نیم خیز شده و زل زده به داخل ماشین....
در کسری از ثانیه ذهنم پر میشه از تراژدی های منفی،
وای که سوییچ داخل ماشین...الانه که سوار بشه
،
خدا میدونه چه بلایی سر من میاره و ماشین رو میدزده ...
همین طور که این افکار با صدای بلند توی ذهنم در حال جولان دادنن یه شیرجه حسابی برای حفظ امنیتم سمت قفل مرکزی میزنم در همین حال هم آقاهه از کنار ماشین دور میشه...
اون وقته که دوزاریم میفته و متوجه میشم آقاهه همون کسی هست که قرار روکش ماشین رو تعویض کنه
.
.
دیشب یه باره هوس نوشتن زد به سرم و نتیجه این شد که الان اینجام...
پس سلام بلاگ اسکای